تبليغاتX
سودای سبز

سودای سبز

اين منم ها  اشتباه نگيري

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:28  توسط soroush |  آرشیو نظرات نظر بدهید
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 18:15  توسط مانی   | 

فال حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:58  توسط مانی   | 

خفته در باران

 

دستی ميان دشنه و ديوار است

دستی ميان دشنه و دل نيست

از پله ها،

فرود می آيم-

اينک بدون پا

.....

ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند،

که من، سپيده دمان-

بدون دست می آيم

و يارای گشودن پنجره با من نيست

...

شن های کنار ساحل عمان

رنگ نمی بازند

اين گونه من ست

که رنگ دشت سوخته دارد

وقتی تو را

ميانه دريا،بی پناه می بينم

دستی ميان دشنه و دل نيست

خوابيده ای؟-نه-بيداری؟

آيا تو آفتاب را،به شهر خواهی برد

تا کوچه های خفته در ميانه باران

و حرف های نمور فاصله ها را

مشتعل کنی

 

تا دو سمت رود بدانند

که آتش،

هميشه نمی خوابد، به زير خاکستر

....

در زير ريزش

رگبار تيغ برهنه

می دانم-تو دامنه می خواهی-می دانم

تا از کناره بيايی

و پنجره ها را

رو به صبح بگشايی

....

من با سياهی دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر کرانه اين باغ

دستی هميشه منتظر دست ديگر است

چشمی هميشه هست که نمی خوابد

 

 

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:52  توسط مانی   | 

آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست

                                                    در می نوردیم

با بوسه ای

                از من، تا تو

                                   ای عشق من!

در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان

در پیوند یکی نگاه

از اعماق تو  تا ژرفای من

و اینچنین

من، تو و عشق

هر سه باهمیم

تا بتوانیم هر سه با هم باشیم

تا بتواند

فقط من

          فقط تو

                  تنها عشق باشد.

ما دردهامان را حمل کردیم

چونان سنگی بیشمار

تا دلتای هم

و به گل نشستیم

چونان دو کشتی

و به آغوشی خلیجی خاموش.

در فصلی که به گل میخک شکوفه می داد در زمین

جدامان کردند

بواسطه ترنها و ملت ها

بواسطه مرزها

ولی انگار دلتای بوروا

می دانست که ما چقدر همدیگر را دوست می داریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:50  توسط مانی   | 

گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی


گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر
گوشه دلم

را که می بينم تو هم آن جايی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم

که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی

باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:48  توسط مانی   | 

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی.

 دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم.

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن!

و به خاطر آور که عاشقت هستم.

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان یافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آن که، دریغشان نکنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:46  توسط مانی   | 

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:45  توسط مانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:45  توسط مانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط مانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:40  توسط مانی   |